X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 23 آذر‌ماه سال 1388

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند 

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش 

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بد حالان و خوشحالان شدم 

هر کسی از ظن خود شد یار من
و ز درون من نجست اسرار من 

سرّ من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست 

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست 

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد 

آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد 

نی حریف هرکه از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید 

همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید 

نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند 

محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست 

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد 

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست 

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد 

در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام 

بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر 

گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای 

کوزه چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد 

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما 

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما 

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد 

عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا 

با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی 

هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا 

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت 

جمله معشوقست و عاشق پرده ای
زنده معشوقست و عاشق مرده ای 

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پروای او 

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس 

عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود 

آینت دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست